شبکه چهار - 17 بهمن 1404

چرا "میشل فوکو" سانسور شد؟ (نخستین انقلاب دگرگونه، عبور از مدرنیته و سنت غرب)

بررسی نظریه ی " آخرین فیلسوف بزرگ اروپا" در تحلیل انقلاب اسلامی - ۱۴۰۴

بسم‌الله الرحمن الرحیم

برادر عزیز ما آیه‌ای را خواندند. آیا شما می‌توانید آخرین آیه را یک بار دیگر بخوانید؟

«وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْرًا وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ وَکَانَ اللَّهُ قَوِیًّا عَزِیزًا»

اگر شما مؤمن و پای کار باشید، دشمن به اهداف خود نخواهد رسید. خداوند در این نبرد کنار شماست، هوای شما را دارد و کفیل شماست. خداوند فقط در نیمه‌شب و به هنگام دعا با شما نیست؛ او در وسط روز و در میدان رزم نیز با شما است و خداوند کافی است. اگر تمام توجه و هدف به او باشد، شما به هیچ‌کس دیگر و به قدرت‌ها و ابرقدرت‌ها نیازی ندارید. شما نباید هیچ ترس و طمعی داشته باشید؛ زیرا به کسی تکیه داده‌اید که «قَوِیٌّ عَزیزٌ» است؛ یعنی همه در برابر او ضعیف هستند و او شکست‌ناپذیر است. همه این آیات را می‌خواندند و می‌خوانند، ولی آن‌ها را باور نمی‌کنند. ما می‌گوییم این‌ها کلمات خداوند، حق مطلق و نور هستند، ولی به خداوند اعتماد نداریم. یک تفاوت امام با همه افراد دیگر، حتی با افراد مذهبی و حتی با برخی از علما، همین بود که ایشان باور کرده بود این‌ها حرف‌های خداوند هستند و به خداوند اعتماد داشت، این که خداوند قوی است و ضعیف نیست، خداوند عزیز است، ذلیل نیست و شکست‌ناپذیر است. خداوند وعده داده است که هر کس در راه او مبارزه کند، او کفالت او را بر عهده می‌گیرد و کنار شماست. او باور داشت که دشمن با تمام خشم، کینه و قدرت خود شکست‌پذیر است. همین آیه‌ای که ایشان خواندند، حداقل شامل چهار گزاره مهم بود. اگر همین گزاره‌ها را باور کنید یا باور نکنید، دو نوع سبک زندگی و دو نوع سبک مبارزه کاملاً متفاوت ایجاد می‌شود که هر دوی آن‌ها نیز مذهبی هستند. گروه اول در ابتدای جلسه قرآن می‌خوانند؛ آن گروه هم نام خدا را می‌برد و این گروه هم نام خدا را می‌برد.

اما خدای امام خمینی(ره) با خدای خیلی از افراد دیگر تفاوت داشت. خدای او «هُوَ الْحَیُّ» و زنده بود، اما خدای دیگران «هُوَ الْمَیِّتُ» و مرده بود. میان خدای زنده و مرده تفاوت وجود دارد. خدایی که دیگران یا خیلی از ما الآن به او معتقد هستیم، خدای ضعیفی است و «هُوَ الْقَوِیُّ» نیست. او خدای ذلیل، ذلت‌پذیر و نفوذپذیری است. او خدایی است که در راه او مبارزه و مقاومت لازم نیست. این یک نوع عبادت و معنویت است که به مقاومت، صبر و پایداری نیازی ندارد. او خدایی است که شما را در صحنه نبرد تنها می‌گذارد. اما خدایی که امام باور کرد، همین خدای قرآن بود که گفته است اگر در راه حق مبارزه کنید، من کنار شما هستم و من کفیل شما هستم. من اجازه نمی‌دهم شما ذلیل شوید.

شما نمونه‌های این موضوع را در انقلاب و در جنگ دیدید. همین الآن نیز شما این یمنی‌ها را می‌بینید که چگونه آمریکا را مستأصل کرده‌اند. آن شخص آمد و گفت که من سه روزه ترتیب یمن را می‌دهم تا تمام شود، اما یمن ترتیب تو را داد. سه چهار هفته تمام آنجا را بمباران کرد و در نهایت که می‌خواست فرار کند، گفت یمنی‌ها قول داده‌اند ما را نزنند، پس ما هم دیگر آن‌ها را نمی‌زنیم. بعد یمن گفت ما چه وقت چنین قولی داده‌ایم؟ تو خودت آمدی و از اسرائیل دفاع کردی و ما را زدی، ما هم تو را زدیم. شما می‌دانید که دو ناو او ضربات سنگینی خوردند و آن‌ها را از منطقه عقب بردند که چنین اتفاقاتی اصلاً سابقه نداشته است. خداوند می‌گوید اگر در راه حق باشید، من کنار شما هستم.

برجسته‌ترین روشنفکر اروپا در قرن بیستم، که قطعاً یکی از سه چهره برجسته روشنفکران اروپا بود و برخی نیز گفته‌اند که او در رأس همه آن‌ها قرار داشت، یعنی مهم‌ترین روشنفکر و نظریه‌پرداز فلسفه اروپا در قرن بیستم، "میشل فوکو" بود. او از رهبران مارکسیست بود، اما بعداً گفت که کمونیست‌ها نیز راه رهایی بشریت نیستند. او گفت این‌ها دیکتاتورهای بعدی هستند؛ آن‌ها علیه سرمایه‌داری شعار می‌دهند، اما تبعیض و دیکتاتوری در ذات کمونیسم نیز وجود دارد، اگرچه آن‌ها از سرمایه‌داری بهتر هستند. سپس مارکسیسم را نیز رها کرد. ایشان را چهره برجسته دوران بعد از مدرنیته، یعنی پست‌مدرن و فرامدرن در اروپا می‌دانند و آدم بسیار مطرحی است و کتاب‌های او به چهل- پنجاه زبان، از جمله زبان فارسی ترجمه شده است.

توجه این آدم به امام و انقلاب امام جلب شد. حتی قبل از این که امام به پاریس برود، او از پاریس بلند شد و به تهران آمد. او دوتا سفر به ایران آمد و گفت این اتفاقی که در ایران در حال وقوع است، در تاریخ بی‌سابقه است؛ زیرا ما در دوران سنتِ قبل از مدرنیته، اصلاً چیزی به نام انقلاب به این شکل نداشته‌ایم. آن‌ها می‌گویند انقلاب یک مفهوم مدرن است. انقلاب‌هایی هم که ما دیده‌ایم و شنیده‌ایم همگی سکولار بودند؛ یا چپ کمونیستیِ ضد دین بودند، یا مثل انقلاب فرانسه که آن هم ضد دین بود. یکی با گرایش راستِ لیبرالِ سرمایه‌داری و دیگری با گرایش چپِ کمونیستی بود. بقیه نیز ادای این‌ها را در می‌آوردند، مثل انقلاب چین، کوبا و غیره.

این اولین نمونه تاریخی است که اولاً واقعاً انقلاب است و از همه انقلاب‌ها، انقلاب‌تر است. از همه انقلاب‌ها مردمی‌تر است؛ جمعیتی که در ایران به میدان می‌آید، در هیچ‌کدام از انقلاب‌ها نیامده است. ثانیاً سکولار نیست، بلکه کاملاً دینی است. رهبر او یک مرد روحانی است. تعریف دین عوض شد؛ یعنی تعریفی که ما و جناح‌های چپ و راست از دین داشتیم، عوض شد. تعریفی که از انقلاب و از مردم داشتیم، عوض شد. این یک نقطه عطف تاریخی است.

فوکو می‌گوید بعد از انقلاب ایران، تاریخ سیاسی در دنیا به قبل و بعد از این انقلاب تقسیم می‌شود. من می‌توانم بگویم این اولین انقلاب پست‌مدرن در تاریخ بشر است. او حتی نمی‌گوید این انقلاب سنتی است، زیرا بحث مذهبی و بازگشت به قبل از مدرنیته مطرح است. او می‌گوید این اولین انقلاب پست‌مدرن در تاریخ بشر است. او می‌گوید برای من بسیار جالب و عجیب است که چگونه یک پیرمرد روحانیِ یک‌لاقبا از آن طرف حرف می‌زند؛ اولاً حرف‌های او اصلاً مثل حرف‌های رهبران انقلاب‌ها و ضد انقلاب‌های امروز دنیا نیست. او به زبانی حرف می‌زند که انگار از عمق تاریخ می‌آید، همان‌طور که می‌گویند پیامبران در گذشته حرف می‌زدند. حرف‌های او انعکاس صدای آن‌ها است. او خیلی ساده، اما بسیار صادق و عمیق است و مردم او را قبول دارند و به او باور دارند. او حتی یک کلمه از اصطلاحات مدرنِ چپ و راست استفاده نمی‌کند. او ذیل تفکرات ما حرف نمی‌زند، بلکه خودش یک مقطع جدید از تاریخ را شروع کرده است. این یک گفتمان جدید است. او دوتا سفر به ایران می‌آید و هم با دولتی‌های شاه و هم با جریان‌های مختلفِ ضد حکومتی، چه آن‌هایی که امام را قبول دارند و چه آن‌هایی که قبول ندارند، صحبت می‌کند. او همچنین میان مردم می‌رود و همه را ارزیابی و با آن‌ها بحث می‌کند.

او می‌گوید هنگامی که در پاریس بودم، با این روشنفکرانِ وابسته به چپ و راست یا با ایرانیانی که آنجا بودند، چه حکومتی‌ها و چه مخالفان حکومت صحبت می‌کردم. من احساس کردم هیچ‌کدام از این‌ها درست نفهمیده‌اند که این نهضت در ایران چیست و این خمینی کیست و چه کاری انجام می‌دهد. هم در آنجا و هم وقتی به ایران آمدم و با برخی از چهره‌های شناخته شده صحبت می‌کردم، آن‌ها می‌گفتند مردم می‌دانند چه چیزی را نمی‌خواهند، اما نمی‌دانند چه چیزی را می‌خواهند. آن‌ها می‌گفتند مردم ایران به خیابان ریخته‌اند می‌دانند که این رژیم و آمریکایی‌ها را نمی‌خواهند. آن‌ها می‌خواهند آمریکایی‌ها، انگلیسی‌ها و اسرائیلی‌ها که نزدیک به هفتاد - هشتاد هزار مستشارِ آن‌ها ایران را در کنترل داشتند، بروند. آن‌ها شاه و امثال او را نمی‌خواهند، اما این که دنبال خمینی راه افتاده‌اند، دقیقاً نمی‌دانند چه می‌خواهند.

می‌گوید این‌ها این حرف‌ها را زدند، اما من بعد از شنیدن همه این‌ها میان مردم رفتم؛ میان آن‌هایی که در راهپیمایی‌ها می‌آمدند و آن‌هایی که کشته و شهید داده بودند. مردم چیز دیگری می‌گفتند. آن‌ها کلمات و اصطلاحات چپ و راست را به کار نمی‌بردند. حتی خود مردم خیلی کلمه انقلاب یا رولوشن را نمی‌گفتند. با هر کس صحبت کردم، همه می‌گفتند ما "حکومت اسلامی" می‌خواهیم. این حرف میشل فوکو است که خودش اصلاً مذهبی نیست و لامذهب است. او می‌گوید اتفاقاً وقتی به میان مردم رفتم، دیدم هم می‌دانند چه چیزی را نمی‌خواهند و هم می‌دانند چه چیزی را می‌خواهند. همه بدون استثنا می‌گفتند ما حکومت اسلامی می‌خواهیم و خمینی را قبول داریم نه هیچ‌ کس دیگری را؛ حتی آخوندهایی که با خمینی زاویه دارند و خمینی را قبول ندارند، ما نیز آن‌ها را قبول نداریم.

سپس می‌گوید از آن‌ها پرسیدم حکومت اسلامی چیست که شما می‌خواهید؟ آیا یعنی روحانیون و همه شغل‌ها در دست روحانیون باشد، مثل کشیش‌ها و امثال آن‌ها؟ گفتند نه، هر رشته‌ای باید متخصصین خود را داشته باشد، ولی همه باید زیر نظر رهبری دینی باشند. از آن‌ها پرسیدم آیا در حکومت اسلامی، تبعیض بین اصناف، اقوام، ادیان و مذاهب وجود خواهد داشت؟ گفتند نه، طبق نظر اسلام اقلیت‌ها همگی محترم هستند و در چهارچوب قانون کشور، در مسائل شخصی به دین خود عمل می‌کنند. آزادی دین و عبادت وجود دارد و در مسائل اجتماعی نیز مثل همه و مثل مسلمانان، تابع قانون هستند.

می‌گوید راجع به زن و مرد پرسیدم. زنان محکم‌تر از همه، زنانی که در انقلاب بودند، گفتند ما نه زنِ غربی و پهلوی را قبول داریم که به شرط برهنگی و این که مورد تعرض، سوءاستفاده و توهین‌های جنسیِ مردان فاسد قرار بگیرد اجازه می‌دهند به عرصه عمومی، به دانشگاه و این طرف و آن طرف بیاید، و نه آن فکری را قبول داریم که زن را اساساً مخاطب خداوند نمی‌داند و می‌گوید چون باید پوشیده باشی، بنابراین هیچ مسئولیت اجتماعی در کنار خانه و خانواده نداری؛ ما این‌ها را قبول نداریم.

خمینی می‌گوید رهبران این انقلاب زنان بودند. زن و مرد هر کدام سه مسئولیت دارند: 1) یکی در رابطه با خداوند و رشد خود او، 2) هر دو نسبت به خانواده؛ مرد باید مراقب خانواده او باشد و زن هم باید مراقب خانواده او باشد. 3) در برابر جامعه؛ قرآن می‌فرماید زن و مرد مسئول نظارت، نقد، پیشنهاد، امر به معروف و نهی از منکر، یعنی کاملاً فعالیت اجتماعی باشند. ما باید هر سه مورد را با هم داشته باشیم. زن و مرد پیش خداوند مساوی هستند، اما در مواردی که تفاوت طبیعیِ جسمانی، اعصاب و روان وجود دارد، او فرزندآور است و باید جاهایی برخی وظایف و اختیارات آن‌ها متفاوت شود، آن هم عادلانه است و به این دلیل است.

ببینید میشل فوکو، روشنفکری که هم مدرنیته را رد کرده، هم از مارکسیسم عبور کرده و شاید برجسته‌ترین چهره روشنفکر اروپایی است دارد این حرف‌ها را می‌زند. او چند سال بعد از انقلاب هم فوت کرد. او دارد این حرف‌ها را می‌زند. او می‌گوید این حرف‌ها برای خود من خیلی جالب بود. برای اولین بار من این حرف‌ها را در یک گفتمان دینی می‌شنوم؛ اولاً مفهوم انقلاب و ثانیاً زنان که این‌گونه فعال هستند.

راجع به تکنولوژی از آن‌ها پرسیدم که آیا شما می‌خواهید بازگشت به ماقبلِ مدرنیته داشته باشید؟ گفتند نه، ما با ابزار و صنعت هیچ مشکلی نداریم، ما با این که چه کسانی در اتاق فرماندهی می‌نشینند مشکل داریم و این که از این صنایع جدید در چه راهی استفاده می‌شود؛ ما سر آن بحث داریم.

حالا شما دقت کنید، من الآن دارم از شما می‌پرسم؛ آن چیزهایی که فوکو در سال 1357 قبل از پیروزی از قول مردم و انقلابیون نقل می‌کند، با آنچه اکنون نظر انقلاب اسلامی است، تفاوتی کرده است؟ دقیقاً همان حرف‌هایی را که ما اکنون قبول داریم، او در آن زمان بیان کرد.

سپس فوکو می‌گوید: می‌گویند این مردم عوام هستند و نمی‌فهمند. او می‌گوید این مسائل فوق‌العاده دقیق و مهم بود، ولو با کلمات ساده و عامیانه گفته شد. اما من چیزهایی را از مردان و زنانی شنیدم که فقط خمینی را قبول داشتند و می‌گفتند حکومت اسلامی می‌خواهیم که این‌طور دقیق حرف می‌زدند. حرف‌های آن‌ها مرا به فکر واداشت. و این که می‌گویند آن‌ها نمی‌دانستند چه می‌خواهند، آن‌ها کاملاً می‌دانستند چه می‌خواهند.

برای این که اهمیت این حرف‌ها را بفهمید، چون می‌خواهم بخشی از کلمات فوکو را هم خدمت شما بگویم.

میشل فوکو شاید برجسته‌ترین فیلسوف غرب و اروپا در قرن گذشته است. او شاید مشهورترین آن‌ها در سطح جهان بود یا یکی از آن سه یا چهار نفر است. بعضی‌ها می‌گویند حتماً در درجه اول بود.

فلسفه قرن بیستم و مکتب فلسفه قاره‌ای، او به عنوان چهره اصلی و برجسته پساساختارگرایی در دانشگاه‌های آلمان، آمریکا و دانشگاه‌های مختلف استاد بود. او در دانشگاه‌های هامبورگ، نیویورک و کالیفرنیا تدریس می‌کرد. او به عنوان صاحب یک مکتب نظریه‌پردازی کرده است. در حوزه تاریخ ایده‌ها و در معرفت‌شناسی، به خصوص معرفت‌شناسی تاریخی، فلسفه اخلاق، فلسفه سیاسی، فلسفه ادبیات و فلسفه تکنولوژی نظریه‌پردازی کرد. او کتاب‌ها و مقالاتی نوشته که تدریس می‌شوند.

او راجع به مفهوم نهاد انضباط در جامعه و راجع به Biological power (قدرت زیستی) و Political ecosystem (زیستبوم ‌سیاسی)، نسبت قدرت و معرفت نظریه‌پردازی کرد.

او راجع به مفهوم گفتمان نظریه داد؛ چون اینجا گفتمان را گاهی به معنی گفت‌وگو به کار می‌برند در حالی که گفتمان به معنی گفت‌وگو نیست. گفتمان ترجمه discourse است و به معنی گفت‌وگو نیست. این همان دیدگاه‌های پست‌مدرن است؛ یعنی آن‌ها «اپیستمه» و «پارادایم» و گفتمان می‌گویند. چون قائل به نسبیت است و نمی‌توان در هیچ مسئله‌ای داوری قطعی عقلی و تجربی کرد. خطای بزرگ مدرنیته این بود که فکر کرد با تجربه می‌توان واقعیت‌ها را فهمید. و ما می‌توانیم با کلمات، عین واقعیت‌ها را به یکدیگر منتقل کنیم. او به اصطلاح سوراخ‌های این دیدگاه را پیدا کرد و به عنوان یکی از رهبران «دیسپوزیتیف»، آبروی پوزیتیویسم را به شیوه علمی و روشنفکری برد.

در دیرینه‌شناسی، در تبارشناسی، در مفهوم «هتروتوپیا»، قدرت دانش و نسبت قدرت و دانش، او می‌گوید همه جا تمامی رشته‌های علوم در طول تاریخ، تابع و تحت تأثیر گفتمان قدرت بوده‌اند. نه علم به معنی کشف واقع، علم بوده است، نه کماً و نه کیفاً. و نه تحلیل تاریخ به معنی واقعیت بوده است. تمامی این‌ها تحت تأثیر و معطوف به قدرت هستند. حالا نمی‌خواهیم وارد آن بحث بشویم.

او راجع به سوژه و مسائلی از این قبیل نظریه‌پردازی کرد. او چندین کتاب دارد که در این 70- 80 سال اخیر در دنیا مطرح است. در همین رشته‌های خاصی که در دانشگاه‌های دنیا کار می‌کنند، حتماً به این کتاب‌ها توجه می‌کنند. یکی از آن‌ها «تاریخ جنون» مفهوم دیوانگی و دیوانه‌خانه است.

بحث دیگر «نظم اشیاء» است که این تعبیر را برای اولین بار این آدم در غرب به کار برده است.

و دیگر «تاریخ سکسوالیته»، مسائل جنسی و این‌ها و تحلیل روان‌شناختی و فلسفی است.

کرسی تاریخ نظام‌های فکری در «کلژدوفرانس» که همیشه تریبون آزاد روشنفکران برجسته اروپا در فرانسه بوده است، که در حوزه تفکر فلسفی روشنفکری در غرب گفتمان‌سازی کرده است و می‌کند از جامعه‌شناسی، اقتصاد و سیاست، او چهره برجسته آنجا است و در آنجا بود.

او دیدگاه‌های بسیار انقلابی برای اولین بار درباره جامعه داشت و از رهبران پساساختارگرایی است.

نخستین کسی که گفت معرفت‌شناسی مدرن که می‌گوید شناخت تجربی و آزمایشگاهی، عینی و واقع‌بین است، این به هیچ وجه قابل اثبات نیست، او بود. این که شما در آزمایشگاه همه چیز را می‌توانید بشناسید، قابل اثبات نیست. حتی شما اتفاقات فیزیکی عادی را در آزمایشگاه نمی‌توانید دقیق و قاطع بگویید که این واقعیت است. او استدلال می‌کند. او دو هزار صفحه راجع به این موضوع استدلال کرده است و خیلی‌ها حرف او را پذیرفتند. الآن در حوزه معرفت‌شناسی در غرب و امثال آن، همین گفتمان حاکم شده است. همین دیدگاه حاکم است؛ یعنی یقین قاطع با تجربه و این‌ها به دست نمی‌آید، با فلسفه هم به دست نمی‌آید. و عملاً ما به هیچ چیزی حتی در مادیات نمی‌توانیم یقین داشته باشیم. علم تجربی هم یقین‌آور نیست. ما باید فقط با گاز و ترمز بازی کنیم، مشکلات خود را حل کنیم و سعی کنیم کمتر به صورت یکدیگر چنگ بیندازیم. اما این که مدرنیته آمد و گفت کلاً دین و سنت باطل است و واقعیت فقط واقعیت مادی با تجربه و عقل است، او گفت این حرف شما هم همان قدر حرف غلط و بیخودی است که حرف‌های کلیسا پیش از شما بود. شما هم متحجر هستید.

او از این فرضیه روشنگری راجع به این که شناخت تجربی عقلی مدرن عینی است، خلع ید کرد و آن را ابطال کرد. و این که می‌گویید زبان حقیقت جهان را بیان می‌کند، او این را هم رد کرد. او گفت زبان شما بازتاب تجربه شخصی خود شماست.

او در حوزه مطالعات انسان‌شناختی می‌گوید یک همبستگی بین استفاده از زبان و استفاده از قدرت وجود دارد. زبان برای قدرتمندان ابزار است. زبان برای حمایت از پایگاه اجتماعی و سیاسی است. لذا او می‌گوید رسانه‌های دنیا و غرب، هیچ‌کدام از این رسانه‌ها، خبرگزاری‌ها و شبکه‌های ماهواره‌ای، برای بیان واقعیت تأسیس نشده‌اند. تمامی این‌ها در خدمت قدرت هستند. آن‌ها واقعیت‌ها را تقطیع و تحریف می‌کنند. و آن‌ها کوچک را بزرگ و بزرگ را کوچک می‌کنند. بنابراین از زبان و بخصوص رسانه‌های غرب، منتظر چیزی خلاف منافع سرمایه‌داری و صاحبان قدرت نباشید.

او راجع به هرمنوتیک می‌گوید وظیفه آن این بود که قدرتی را که در ورای متن و متن‌هایی که می‌خوانید نهفته بود، خلع کند. یعنی حتی متن‌های واضحی را که در علوم انسانی، علوم اجتماعی و حتی در فیزیک و شیمی می‌نویسید و می‌گویید این‌ها واضح و روشن اثبات می‌کند که چه چیزی امر مادی هست و چه چیزی نیست، هیچ چیزی را اثبات نمی‌کند. من اثبات می‌کنم که علم چیزی را اثبات نمی‌کند.

بنابراین او می‌گوید شما به زبان علم و به روش علمی هم نمی‌توانید تکیه کنید و به یقین برسید. و خود شما هم می‌دانید این‌ها صدتا سوراخ دارند. اما ما مجبور هستیم برویم؛ با لاستیک پنچر مجبور هستیم به جلو برویم، اما لاستیک پنچر است. او این‌گونه نمی‌گوید؛ او برای اثبات همین موضوع دوتا کتاب نوشته است که بعضی از آن‌ها ترجمه هم شده است.

او می‌گوید اسناد تاریخی را که رسانه‌های آن‌ها عرضه می‌کنند، غالباً ذهنی و تحریف شده هستند. آن‌ها جهان‌بینی خود این‌ها و منافع این‌ها را بازتاب می‌دهند. یعنی خواننده و نویسنده با هم وارد یک پروتکل می‌شوند و آن پروتکل، کشف حقیقت نیست. بهانه آن کشف حقیقت است. به این‌ها دقت کنید. اکنون بعضی‌ها گفته‌اند او پدر نوساختارگرایی یا پساساختارگرایی است. و او چون قبلاً مارکسیست بود، دیدگاه‌های «آلتوسر» را که از رهبران مارکسیسم اروپا بود داشت. او گفت این تفکر تا دو قدم آن آمده است و من بقیه قدم‌های آن را برمی‌دارم تا ببینیم این نظر به کجا می‌رسد و به آخرین و واقعی‌ترین نتیجه ممکن برسد. و آن نتیجه این است که مفهوم حقیقت، انطباق بین ایده و اشیاء نیست. یعنی تناظری بین ذهن و عین نیست. تمام ایدئولوژی‌های مدرن، چه مارکسیسم، چه لیبرالیسم و چه فاشیسم و تمامی دیدگاه‌ها مانند اگزیستانسیالیسم و پوزیتیویسم، تعریف آن‌ها از انسان نمی‌تواند انسان عاقل باشد. همان حیوان ناطق؛ انسان حیوان هست اما ناطق نمی‌تواند باشد. این تعریف بسیار مهم است.

او می‌گوید وقتی مارکسیسم می‌گوید زیربنای همه چیز اقتصاد و طبقه است، معنی آن این است که عقل، دین، مذهب، عرفان و هنر، همه این‌ها روبنا و بازیچه منافع اقتصادی تو هستند. بنابراین او هم نمی‌تواند بگوید که ما واقعیت را کشف کردیم. مارکسیسم کشف تاریخ نیست، بلکه تفسیر تاریخ به شیوه مارکسیستی است.

لیبرال‌ها که می‌گویند انسان موجود غریزی، حیوان اقتصادی و حیوان سیاسی است، آن‌ها هم این را می‌گویند. انسان عقل و ذهن منقطع از غریزه نیست. در لیبرالیسم، انسان موجود عاقل نیست، بلکه موجود غریزی است. عقل در خدمت غریزه است و غریزه تابع عقل نیست. این که می‌گویید عقل شما بر هوس شما حاکم باشد، پدران لیبرالیسم کلاسیک می‌گویند اصلاً امکان ندارد. فرق عاقل و غیرعاقل در اهداف آن‌ها نیست، بلکه در ابزار آن‌ها است. اهداف همه غریزی و نفسانی است. هدف عقلانی وجود ندارد. همه خودشان را می‌خواهند؛ می‌خواهند کیف کنند، برنده بشوند، بیشتر بخورند و کمتر کار کنند.

فرق عقب‌مانده و پیشرفته این است که پیشرفته از عقل ابزاری، یعنی از عقل در مسیر این برتری‌طلبی مادی، قدرت، اقتصاد و ثروت استفاده می‌کند. این جوامع عقب‌مانده و عقب‌افتاده بلد نیستند از عقل خود درست در جهت نفس استفاده کنند، ولی عقل، خادم نفس است. عقل، کنیز غریزه است. خب آیا با نگاه لیبرال، انسان می‌تواند موجود عقلانی باشد؟ خیر، او نمی‌تواند باشد. مگر در ابزار؛ او در اهداف نمی‌تواند عقلانی باشد. آیا او می‌تواند واقعیت را کشف کند یا علم و شناخت هم تابع غریزه است؟ همان‌طور که کمونیست‌ها می‌گفتند علم طبقاتی است، این‌ها هم می‌گویند علم غریزی است.

"فروید" همه غرایز و آگاهی‌ها، حتی دین را به عقده ادیپ برمی‌گرداند و برای آن ریشه‌های جنسیتی قائل می‌شود.

آیا کسی که تفکر او، اخلاق او و عشق و نفرت او تابع جنسیت و عقده‌های روان‌شناختی است، اولاً می‌تواند واقعیت محض را بشناسد یا این که واقعیت نیز دارای دو نوع زنانه و مردانه است؟ حقیقت مطلقی وجود ندارد و تو نمی‌توانی آن را بشناسی؛ زیرا خواسته‌های تو هم تابع این موضوع است. پس آیا در فرویدیسم، انسان موجودی عاقل و خردمند است؟ و آیا او می‌تواند واقعیتِ محضِ عینیِ قطعی را کشف کند؟ شما در فاشیسم و در عرصه معرفت‌شناسی در پوزیتیویسم هم نمی‌توانید این کار را انجام دهید. بنابراین او می‌گوید مسئله اصلی، مسئله اراده معطوف به قدرت است؛ یعنی ادامه همان خطی که نیچه می‌رفت، اما بدون اشکالات نیچه‌ای.

او می‌گوید مسئله قدرت، مسئله اصلی بشر است. البته او یعنی فوکو هم خود گرفتار همین خطای خویش شده است؛ یعنی فوکو نیز گرفتار همان موضوعی شده است که ایدئولوژی‌های دیگر را به خاطر آن نقد می‌کند و خودش نیز به یکی از آن‌ها تبدیل شده است. او اعتراف می‌کند که ما نه می‌توانیم علم قطعی به واقعیت پیدا کنیم و نه علم و فلسفه ما؛ بلکه همه این‌ها در ذیل و در رابطه با قدرت تعریف می‌شوند.

در دهه 60 و 70 در فرانسه که جنبش دانشجویی علیه نظام سرمایه‌داری، علیه آمریکا به خاطر جنگ ویتنام و به خاطر دفاع از سیاه‌پوستان و تبعیض نژادی وجود داشت، آن موقع جنبش دانشجویی در اروپا و آمریکا وجود نداشت و سرکوب شد تا این که دوباره با قضیه غزه آغاز شد. در آن زمان، فوکو و پیش از او "ژان پل سارتر" و دیگران در صحنه بودند و حتی در تظاهرات‌های دانشجویی شرکت می‌کردند؛ آن‌ها روشنفکران چپی بودند که پیش از آن مارکسیست بودند اما از مارکسیسم عبور کردند گذشتند؛ ولی با نظام غرب درگیر بودند؛ در حالی که خود آن‌ها نیز مادی‌گرا بودند. یعنی فوکو یا سارتر و امثال آن‌ها دین را قبول نداشتند؛ آن‌ها انسان‌های متدینی نبودند و خدا و مسائل دیگر را قبول نداشتند.

اما ببینید او درباره انقلاب اسلامی، امام(ره) و این حضرت چه می‌گوید. او می‌گوید در آن زمان ذهنیت مردم چنان تغییر کرد که در همه مسائل، حتی در این مورد که چه کسی در خانه کار کند یا نکند، تمام بحث‌ها سیاسی شده بود. یعنی حتی کار در خانه نیز به مفهوم قدرت سیاسی تفسیر می‌شد؛ در آن زمان گرایش‌ها به این صورت بود. او پیش از انقلاب ما کتاب‌هایی نوشت مبنی بر این که ساختار قدرت در تمام بخش‌های زندگی اجتماعی وجود دارد و تمام ابعاد زندگی، سیاسی است؛ یعنی به نوعی با قدرت سر و کار دارد. قدرت در کوچه، قدرت در خانه، قدرت در کارخانه، قدرت در پارلمان و مواردی از این قبیل وجود دارد.

مارکسیست‌هایی مانند "آلتوسر" می‌گفتند که قدرت طبقاتی است. کمونیست‌ها نیز همان‌گونه که خودِ این‌ها پیش از آن می‌گفتند، معتقد بودند که قدرت در تملک طبقات بالا قرار دارد و آن‌ها با آن قدرت، طبقات پایین را سرکوب می‌کنند. "فوکو" گفت شما درست می‌گویید که قدرت وجود دارد و غریزه و قدرت و تمام این مسائل درست است؛ اما قدرت طبقاتی نیست بلکه همه‌جایی است. قدرت در هر جایی، حتی در یک گروه که با هم به مسافرت می‌روند، وجود دارد؛ لذا مسئله بیشتر انسانی است. شاید یکی از دلایلی که توجه آن‌ها به امام(ره) و انقلاب جلب شد، این بود که امام تمام این کلیشه‌ها و چارچوب‌ها را درهم شکست.

حالا این فرد چه می‌گوید؟ اکنون برخی از تعابیر او را که به ایران آمده بود بیان می‌کنم. این مطالب بسیار جالب است و آثاری است که در این چهل و چند سال بطور کلی سانسور شده است؛ چون او تمام این پته روشنفکران چپ و راست را روی آب می‌ریزد. این‌ها همان مقالاتی است که او در مورد ایران نوشت و در فرانسه چاپ نشدند. او به ایتالیا رفت و آن‌ها را در یکی از روزنامه‌های ایتالیایی چاپ کرد و بخشی از آن‌ها هم ترجمه شد.

اول این‌ها را گفتم که بدانیم یک روزنامه‌نگار معمولی و یک آدم سیاسی نیست بلکه او فردی برجسته و تاثیرگذار در تاریخ تفکر در اروپاست.

او در آن زمان به چند مورد از شبهات و اتهاماتی که هنوز هم مطرح می‌شوند پاسخ می‌دهد؛ چون شما جوانان در آن زمان نبودید و کسی هم آن را به درستی توضیح نمی‌دهد.

یکی این که می‌گوید برای من بسیار جالب است که آمریکا همواره از حقوق بشر سخن می‌گوید؛ در حالی که آن‌ها با کودتا رژیم پهلوی را بر سر کار آوردند و با شکنجه و کشتار آن را حفظ کردند؛ اما مخالفانی مانند امام خمینی و دیگران را وحشی، خشن و تروریست می‌نامند. آن‌ها معتقدند که این افراد تروریست هستند؛ همان‌گونه که الآن می‌گویند غزه، لبنان، حزب‌الله و حماس تروریست هستند و اسرائیل و آمریکا تروریست نیستند. در عراق، ارتش آمریکا که آمده و عراق و افغانستان را اشغال کرده است تروریست نیست؛ اما کسانی که با اشغالگران می‌جنگند تروریست هستند. این خط از همان زمان بود. در آن زمان هر کسی که در ایران با شاه، آمریکا، انگلیس و اسرائیل مخالفت می‌کرد، به او کمونیست و تروریست می‌گفتند. در ایران هم شاه می‌گفت که مخالفان ما فقط کمونیست‌ها هستند. زمانی که امام آمد، دید که نمی‌تواند به امام کمونیست بگوید. گفت دوتا ارتجاع اجازه نمی‌دهند ما پیشرفت کنیم؛ یکی ارتجاع سرخ یعنی کمونیست‌ها و دیگری ارتجاع سیاه یعنی آخوندها یعنی امام.

اکنون فوکو می‌گوید من آمدم تا ببینم چه کسی مرتجع است، چه کسی تروریست و چه کسی کمونیست است؟ اولاً هم گروه‌های روشنفکر مخالف شاه در خارج از کشور و هم عوامل شاه در خارج و داخل می‌گفتند که مردم نمی‌دانند چه می‌خواهند و فقط می‌دانند چه چیزی را نمی‌خواهند و آن هم تحت تاثیر کمونیست‌ها هستند.

او می‌گوید من میان مردم رفتم و حتی یک کمونیست ندیدم؛ همه مذهبی بودند. او می‌گوید از افراد مختلف، از استاد دانشگاه گرفته تا فرد معمولی که سواد ندارد، سوال کردم و همگی می‌گفتند مرگ بر شاه و درود بر خمینی! من از آن‌ها پرسیدم که شما چه می‌خواهید؟ آن‌ها پاسخ دادند که حکومت اسلامی می‌خواهیم. من پرسیدم حکومت اسلامی یعنی چه و از چه نوعی است؟ توضیحاتی داد که بخشی از آن را عرض کردم؛ یعنی ما به دنبال رفتن به سوی این جامعه هستیم.

او می‌گوید این مردم منتظر یک حکومت اسلامی مطلق و صددرصدی در آخرالزمان هستند که در سطح جهان خواهد آمد؛ همان‌گونه که آن‌ها فکر می‌کردند من مسیحی هستم و به من می‌گفتند همان‌طور که شما منتظر رجعت مسیح هستید، ما نیز منتظر رجعت حضرت مهدی و مسیح و دیگران هستیم تا یک حکومت اسلامی عادلانه سراسری در جهان ایجاد شود. ما منتظر آن حکومت هستیم - به این نکته بسیار دقت کنید - امام خمینی وعده‌های مفت به کسی نداده است. من از مردم سوال می‌کردم که آیا اگر شاه برود، تمام مشکلات شما به طور صددرصد حل می‌شود؟ آن‌ها پاسخ دادند خیر. فوکو می‌گوید مردم معتقد بودند که چنین چیزی اصلاً امکان ندارد؛ زیرا دنیا که بهشت نمی‌شود. بهشت متعلق به دنیای پس از مرگ است. این‌جا بهشت نمی‌شود. ما می‌خواهیم در حد توان با رهبری امام خمینی، با ظلم، استبداد و فساد مبارزه کنیم و تا جایی که می‌توانیم بر خلاف این‌ها عمل شود؛ ما این را می‌خواهیم.

فوکو می‌گوید نه امام خمینی به آن‌ها وعده یک مدینه فاضله رویاییِ پشت ابر را داده است که پس از رفتن شاه و آمدن ایشان هیچ مشکلی وجود نداشته باشد و همه مشکلات با یک چشم بر هم زدن حل شوند، و نه در ذهن مردم چنین چیزهایی وجود دارد. بنابراین آن‌ها ایده‌آلیست نیستند. این موضوع بسیار جالب است.

فوکو می‌گوید آن‌ها نه به نام رئالیسم و واقع‌بینی، وضع موجود را تحمل می‌کنند و نه ایده‌آلیست، رؤیاپرداز و خیالباف هستند که فکر کنند پس از انقلاب چه می‌شود. در تمام دنیا هر جا انقلابی رخ داده است، مردم فکر می‌کردند پس از آن بهشت می‌شود؛ اما دیدند که باز هم همان مسائل وجود دارند. اوضاع کمی بهتر می‌شود و آدم‌های بهتری می‌آیند؛ اما ممکن است اتفاق بسیار مهمی رخ ندهد؛ ولی آن‌ها این موضوع را نمی‌فهمند. آن‌ها ایده‌آلیست هستند؛ زیرا مارکسیسم وعده مدینه فاضله داد و گفت جامعه بی‌طبقه، بی‌دولت و بی‌دین ایجاد می‌شود. آن‌ها جامعه چندطبقه‌ای را به دو طبقه تبدیل کردند و به جای دین، مارکسیسم را آوردند که یک ایدئولوژی بسته مارکسیستی است؛ و به نام برابری که محقق نشد و همه ما فقیر شدیم، چپ‌ها مذهب و آزادی را از مردم گرفتند و فقر و دیکتاتوری را برای آن‌ها آوردند.

در انقلاب فرانسه شعار جمهوریت و مردم دادند و گفتند دیگر درباری وجود نخواهد داشت؛ اما ده - پانزده سال پس از پایان انقلاب، ناپلئون آمد و شاهنشاه یعنی شاهِ شاهان و امپراطور شد. این محصول انقلاب فرانسه بود و پس از آن هم طبقه سرمایه‌دار بورژوا آمدند و نظام سرمایه‌داری حاکم شد. آن شعارها و حرف‌هایی که در انقلاب فرانسه می‌گفتند کجا رفت؟

او می‌گوید من از مردم پرسیدم که آیا شما گرفتار آن توهماتی که در انقلاب روسیه و فرانسه وجود داشت و بعداً برعکس شد، نیستید؟ آن‌ها گفتند ما می‌دانیم که تا پیش از آن انقلاب بزرگِ آخرالزمان، عدالت مطلق برقرار نخواهد شد؛ یعنی نمی‌شود نمی‌گذارند. - خلاصه به تعبیر بنده- ما صفر و صدی فکر نمی‌کنیم که یا شاه باشد یا امام زمان! یا آمریکا و اسرائیل در این‌جا باشند یا امام زمان! خیر، در این فاصله تا زمان ظهور امام زمان، ما باید تلاش خود را بکنیم تا به هر درجه‌ای که می‌توانیم به آن مبنا نزدیک‌تر شویم. این سخن بسیار مهمی است؛ فوکو می‌گوید من این مطالب را در سال 1357 و پیش از پیروزی انقلاب، از زبان مردم در راهپیمایی‌ها شنیده‌ام.

این مطالبی که می‌گویم عین عبارات فوکو است: او درباره خشونت می‌گوید، او در روز دوشنبه 13 شهریور، یعنی چهار روز پیش از هفدهم شهریور، میان تظاهرات‌های مردم رفته بود. مردم برای سربازها گل گلایل پرتاب می‌کنند و نسبت به ارتش ابراز برادری می‌کنند. آن‌ها سربازان را می‌بوسند. دو روز بعد در روز پنجشنبه 16 شهریور، راهپیمایی عظیمی در خیابان‌های تهران و در چند سانتی‌متری مسلسل‌هایی که به سوی جمعیت نشانه رفته بود، انجام می‌شود. اما فردای آن روز یعنی جمعه 17 شهریور، شلیک مسلسل‌ها و بازوکاها آغاز شد و در تمام طول روز ادامه داشت. - خودش در زمان واقعه هفدهم شهریور در ایران و در تهران حضور داشته است - نیروهای حکومتی با خونسردیِ یک جوخه اعدام، مردم را به مسلسل می‌بستند؛ زن، مرد و کودک را به قتل رساندند. حال چه کسی زمین را بشکافد تا مردگان خود را بیرون بیاورد و به خانواده‌های آن‌ها تحویل دهد.

این معمای ارتشِ دیکتاتور و ارتش شاه است؛ مانند هر ارتش دیگری که آمریکا با کودتا بر آن کشورها مسلط شده است. آن‌ها در همه جا کشتار می‌کنند. سپس او می‌گوید که چه کسی خشونت‌طلب و تروریست است؟ می‌گویند این‌ها کمونیست هستند و رهبر آن‌ها یک آخوند است؛ آن‌ها از مسجدها به راه می‌افتند و شعارهای دینی می‌دهند. من حتی یک کمونیست میان این مردم ندیدم. می‌گویند این‌ها تروریست هستند؛ در حالی که این مردم به شما گل می‌دهند و شما آن‌ها را به مسلسل می‌بندید. چه کسی به دنبال خشونت است؟ خمینی یا شما؟

بعد او می‌گوید یک خبری پخش شد که نمی‌دانم راست بود یا دروغ؟ مردم چند روز پس از هفدهم شهریور می‌گفتند کسانی که ما را به مسلسل بستند ایرانی نبودند. سرباز ایرانی حاضر به انجام چنین کاری نیست؛ آن‌ها از اسرائیل آمده بودند. کسانی که به سوی ما شلیک کردند، موهای بلند داشتند و به زبان خارجی سخن می‌گفتند؛ آن‌ها اسرائیلی‌هایی بودند که یک روز قبل با هواپیمای باربری آمده بودند.

او می‌گوید من این موضوع را از یکی از افسران ارتش که اندکی هم دلش با خمینی بود اما می‌ترسید، سوال کردم که آیا واقعاً اسرائیلی‌ها آمدند این کار را انجام دادند؟ آن افسر به دلیل موقعیت خود، از آنچه در ارتش می‌گذشت باخبر بود و در پاسخ گفت: بله، ارتش اسرائیل بر ارتش ما نظارت دارد و با ما همکاری فنی می‌کند! نیروهای ضدچریک، هم شکنجه‌گران ساواک و هم نیروهای پلیس ضدچریک همگی مشاور و مدیر اسرائیلی دارند یعنی سازمان موسادِ اسرائیل عملاً بر پلیس ما، ساواک و زندان‌های ما مدیریت و حکومت می‌کند! اسرائیل در این‌جا حاکم است. او می‌گوید این موضوع وجود دارد و ما از آن باخبر هستیم. اما من اطلاع ندارم که کشتار هفدهم شهریور به دست افراد غیرایرانی انجام شده است. او می‌گوید اسرائیلی‌ها در ارتش ما هستند و همه‌کاره و پشت‌صحنه هستند؛ اما من نشنیدم که خودِ آن‌ها مستقیماً شلیک کرده باشند؛ نیازی هم به این کار نیست.

من سوال کردم که آیا امروز واقعاً قدرت در دست ارتش است؟ منظور ارتشی است که فرماندهان آن از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها دستور مستقیم می‌گیرند و اسرائیلی‌ها بر آن نظارت دارند. شما می‌دانید که 70- 80 هزار مستشار آمریکایی، انگلیسی و اسرائیلی در ایران حضور داشتند و همه امور تحت امر و کنترل آن‌ها بود. وزیران ما و کسانی که به مجلس می‌رفتند، که البته انتخاباتی در کار نبود و همگی قلابی و با تقلب بودند، لیست تمامی آن‌ها را باید سفارت‌های آمریکا و انگلیس تایید می‌کردند؛ همچنین اسرائیل و دیگران حق وتو داشتند که چه کسی نباشد و چه کسی را بگذارند. انتخابات واقعی نیز وجود نداشت.

او می‌گوید بله، ارتش اسرائیل بر ارتش و پلیس ما نظارت دارد و در کنار فرماندهان ما، مستشاران اسرائیلی و آمریکایی حضور دارند؛ فرماندهان ما باید حتماً با آن‌ها مشورت کنند و از آن‌ها نظر بخواهند؛ اما من نمی‌دانم که آیا آن‌ها واقعاً در کشتار هفدهم شهریور حضور مستقیم داشته‌اند یا خیر. همه منتظر سقوط شاه هستند؛ زیرا می‌گویند این بار مانند دفعات گذشته نیست. این بار مانند 15 خرداد یا زمان مصدق نیست. این دفعه تمام ملت آمده‌اند. آیا در هفته‌های آینده چنان که مستشاران و ناظران غربی می‌گویند، ارتش تصمیم نهایی را خواهد گرفت؟ آیا ارتش می‌خواهد کودتا کند؟

شما می‌دانید که آمریکا "ژنرال هایزر" را به ایران فرستاد تا او بختیار را نجات دهد و کودتا کند. آمد ارتش و پلیس ایران را بررسی کرد. او به آمریکا بازگشت و به کارتر (رئیس‌جمهور آمریکا) گفت که به غیر از کودتا هیچ کار دیگری نمی‌توان انجام داد. و بدنه این ارتش با ما همراه نیست. این‌ها تظاهر می‌کردند. الآن که خمینی آمده، بدنه بعضی از آن‌ها با خمینی است و بدنه بعضی دیگر از آن‌ها اگر با خمینی نیست، با ما هم نیستند و آن‌ها می‌ترسند.

سپس او می‌گوید که بعد از هفدهم شهریور، اولاً روز هفدهم شهریور در دو- سه نقطه در ایران سربازان، فرمانده گارد جاویدان و گارد شاه را به رگبار بستند و او را کشتند. آن فرمانده گفت مردم را بزنید. یک آخوند در جلوی صف بود گفت آن آخوند را بزنید؛ اما سرباز برگشت و افسر خود را زد و خودش هم کشته شد. و چند سرباز بعد از واقعه هفدهم شهریور خودکشی کردند. او این مسائل را در بحث مطرح می‌کند.

می‌گوید آن افسری که در آن‌جا بود گفت من با خمینی نیستم ولی می‌دانم که کارهای این رژیم غلط بوده است و نمی‌تواند باقی بماند. اما ما از حرف زدن می‌ترسیم. بعد می‌گوید که امروز دیگه شاه تنها مانده است. تمام کسانی که دست او را می‌بوسیدند، پای او را می‌بوسیدند و تملق می‌گفتند، از زمانی که فهمیدند ملت با خمینی هستند، یکی یکی از اطراف شاه کنار می‌روند. و شاه بیش از گذشته وابسته می‌شود و مدام می‌بیند سفارت آمریکا یا سفارت انگلیس چه می‌گویند و چه کاری باید انجام دهد. او مدام از آن‌ها می‌پرسد که من چه کاری انجام دهم؟

مادر شاه می‌گوید روزی رسید که دیدم لب و لوچه شاه آویزان است. آمدم دیدم حال او بسیار بد است پرسیدم چه شده؟ گفت سفیر آمریکا به من گفته که دیگه چمدانت را ببند. این‌ها به جای این که ما این همه نوکری کردیم به ما توجه کنند، می‌گویند بلند شو و برو. و بعد هم رفت.

میشل فوکو می‌گوید این‌ها می‌گویند ایران پنجمین ارتش جهان را دارد. به لحاظ تجهیزات و سلاح‌هایی که شاه خریده است شاید این‌گونه باشد. الآن می‌دانید کشور عربستان، امارات، قطر و امثال این‌ها، الآن به لحاظ تجهیزاتی که خریده‌اند جزو بزرگترین ارتش‌های جهان هستند؛ ولی نه نیروی انسانی لازم را دارند که با این تجهیزات بجنگند، نه بلد هستند و نه چنین انگیزه‌ای دارند. این‌ها انبار اسلحه برای آمریکا، انگلیس و اسرائیل در منطقه هستند تا جنگ به راه بیندازند؛ مثلاً مانند سوریه، که بروند کشور سوریه را تصرف کنند. این تجهیزات برای این کارهاست. شاه نیز در آن زمان اسلحه بسیار می‌خرید؛ اسلحه‌های آمریکایی و انگلیسی و بخشی از آن‌ها هم بنجل بود. مثلاً می‌دانید که چندین میلیون دلار تانک انگلیسی آوردند در حالی که بسیاری از آن‌ها اصلاً خراب بود. تانک‌ها را به این‌جا آوردند خراب بود ماند. بسیاری از این تجهیزات، قطعات اصلی را نداشتند و به آن‌ها نداده بودند.

الآ این هواپیماهای فانتومی که آمریکا به نوکرهای خود می‌دهد، مکانیزمی دارد که هر زمان او بخواهد و یک دکمه را فشار دهد، آن‌ها اصلاً نمی‌توانند هواپیما را روشن کنند. یعنی پول کلانی می‌گیرد و تجهیزات را به نوکرهای خود می‌دهد ولی کلید آن در دست خودش است. هر جا که او لازم بداند می‌گوید شما بروید. مانند زمان شاه که در سال ۱۹۷۶ میلادی جنگی رخ داد و چندین هواپیمای فانتوم اسرائیل سقوط کرد. آمریکا سریع به شاه پیام داد و شاه چندین هواپیمای فانتوم به کشور اسرائیل هدیه داد.

میشل فوکو می‌گوید از هر سه دلار درآمد ایران، یک دلار آن، یعنی یک سوم کل بودجه کشور و درآمد کشور را شاه صرف خرید اسلحه از کشورهای آمریکا و انگلیس می‌کند. او یک سوم کل پول نفت و بودجه کشور را خرج اسلحه و ارتش خود می‌کند. ارتشی که تحت فرمان خودش نیست و خودش و ارتش او تحت فرمان همان کسانی هستند که او نیز تحت فرمان آن‌ها است! و اصلاً مشخص نیست؛ گفته‌اند این‌ها را آماده می‌کنند تا اگر شوروی و کمونیست‌ها حمله کردند، این‌ها بجنگند. خود افسران ارتش می‌گویند اگر شوروی حمله کند، ما دوازده ساعت یعنی به 24 ساعت نمی‌رسد که شکست می‌خوریم و اصلاً نمی‌توانیم مقاومت کنیم. این اسلحه‌ها در این‌جا فقط یکی از انبارهای اسلحه آمریکا، انگلیس و اسرائیل است؛ منتهی با پول ما در این‌جا برای خودشان انبار می‌کنند. و مستشاران خودشان یعنی 40 هزار افسر آمریکایی در ایران حضور دارند و ایران مانند یک ایالت آمریکاست!

او می‌گوید افسران ارتش به من گفتند یک سوم کل درآمد نفتی ایران خرج خریدن سلاح‌هایی می‌شود که آمریکا دستور خرید آن‌ها را می‌دهد. ما هم در این مورد تصمیم‌گیر نیستیم. او می‌گوید این‌ها را بردار و پولش را هم او تعیین می‌کند.

او می‌گوید خودشان می‌گویند در این میان عده‌ای از ژنرال‌های ارتش و درباریان این وسط خودشان پول دلالی می‌خورند! باز بطور جداگانه شاه به بعضی از مقامات در کشورهای آمریکا، انگلیس و فرانسه رشوه می‌دهد. مثلاً اکنون دیدید که کشور قطر یک هواپیما به ارزش نیم میلیارد دلار به طور شخصی به خود ترامپ هدیه داد. دیگران نیز در چاپلوسی مسابقه می‌دهند و کشورهای عربستان، امارات، قطر و بحرین هدیه می‌دهند. او می‌گوید شاه ایران در آن زمان به چند صد نفر در آمریکا پول می‌داد. شاه خودش یا درباریان یا ژنرال‌های ارتش با آن‌ها بده‌بستان داشتند و به اشخاص به عنوان هدیه پول می‌دادند تا آن‌ها بیایند و با کشور ایران قرارداد ببندند که یک‌سوم ثروت ایران که برای اسلحه آمریکایی زیر نظر خود آن‌ها و تحت کنترل آن‌ها می‌رود، باز در این میان مقداری پول دلالی نصیب مثلاً صد یا دویست نفر از افراد درباری، شاهزاده‌ها، اطرافیان شاه، خودش و بعضی از ژنرال‌های ارتش می‌شد. و می‌گوید نبض ارتش، نظام بانکی کشور، اقتصاد کشور، ارتش و ساواک در دست این‌ها بود و در رأس این‌ها معمولاً یا افراد یهودی را قرار می‌داد یا افراد بهایی را.

شما می‌دانید که اصلاً یک سوم وزرای شاه بهایی بودند. پزشک دربار و پزشک مخصوص او بهایی بود. معلم خانگی فرزند آن‌ها در خانه آن‌ها بهایی بود. امیرعباس هویدا طولانی‌ترین نخست‌وزیر شاه که 13 سال نخست‌وزیر بود بهایی بود. در رأس بانک‌ها، نظام سرمایه‌داری و ارتش یعنی زر و زور، یک عده بهایی و یهودی بودند و مسلمانانی که مانند خود شاه بودند، کشور را این‌طوری کنترل می‌کردند.

سپس میشل فوکو می‌گوید ولی واقعیت این است که با بودجه، تجهیزات، هواپیما و هاورکرافت که ارتش ساخته نمی‌شود؛ بلکه انبار اسلحه ساخته می‌شود. چه بسا که تجهیزات گران قیمت مانع ساخته شدن یک ارتش قوی هم بشود. زیرا با مفت‌خوری و مستشار و این‌گونه مسائل کاری پیش نمی‌رود. بعد می‌گوید این‌ها خودشان می‌گویند وقتی آمریکا، انگلیس و شوروی آمدند تا کشور ایران را اشغال کنند، با این که ایران اعلام بی‌طرفی کرده بود، ارتش رضاخان حتی یک نصفه روز دفاع نکرد. آن‌ها فرار کردند و اسلحه‌های خود را گذاشتند. از همین شهر مشهد سوار ماشین‌های خود شدند و از این طرف روس‌ها که آمده بودند، این‌ها فرار کردند و تا بندرعباس رفتند. در آن‌جا هم دیگر چون به آب رسیدند ایستادند؛ چون دیگر با ماشین نمی‌شد فرار کرد. وضعیت این‌گونه بوده است با این همه اسلحه و تشکیلات وجود داشت.

او می‌گوید افسران شاه می‌گفتند الآن هم اگر جنگی بشود، تجهیزات زیادی آورده‌اند، مگر این که خود آمریکا و انگلیس بیایند کمک کنند، وگرنه ما نمی‌توانیم در برابر هیچ کسی بایستیم و بجنگیم.

بعد ارتش ما را به کشور عمان می‌برند تا مخالفان حکومت عمان را که انگلیسی بود سرکوب کنیم. کشور ایران کشته‌های آن را بدهد و ایران پول آن را برای منافع انگلیس خرج کند.

او می‌گوید در افغانستان، در کردستان عراق، در یمن، در اتیوپی و از همه مهم‌تر در ویتنام، همین هواپیماهای ما را که به ما فروخته بودند و امکانات ما و افسران ما را می‌بردند تا ایرانی‌ها در آن‌جا برای آمریکایی‌ها بجنگند. در آن زمان کسی نبود بگوید که آقا! ویتنام را رها کن! اسرائیل را رها کن! منتهی آن‌جا ما تحت فرمان آمریکایی‌ها باید کار می‌کردیم و به نفع آن‌ها باید کار می‌کردیم. اگر علیه این‌ها کار کنیم، می‌گویند «نه غزه نه لبنان»؛ اما اگر به نفع آن‌ها کار کنی، می‌گویند هم اسرائیل و هم ویتنام! آمریکا در ویتنام. – حالا دیگه وارد این قضیه نمی‌شویم - بعد می‌گوید که در ایران چهار ارتش وجود دارند؛ یکی ارتش سنتی است که برای مثال باید از خاک ایران حمایت کند. دیگری گارد شاهنشاهی است که باید فدایی‌های شاه باشند. آن‌ها محلات مسکونی خاص، استخدام خاص، مدارس خاص و امکانات خاص دارند و شرکت‌های انگلیسی و فرانسوی خانه‌های آن‌ها را مخصوص آن‌ها ساخته‌اند. ارتش جنگی که سلاح‌های پیشرفته‌ای دارد اما کسی را برای جنگیدن ندارد و حدود بیش از 40 هزار افسر آمریکایی که ایران را کنترل می‌کنند. تمام افسران ارشد باید با شخص شاه در ارتباط باشند. شاه درجه ژنرالی ارتش انگلستان را پذیرفته است؛ یعنی ارتش انگلیس به شاه درجه داده است که شما هم مورد عنایت بریتانیا و ملکه انگلیس هستید.

بعد می‌گوید این افسر خودش از این جهت منتقد شاه بود، می‌گوید که من یک زمانی به شاه گفتم که این موضوع در شأن شما به عنوان شاهنشاه ایران نیست که برای مثال بروید به عنوان یک افسر ارتش انگلیس درجه بگیرید؛ چرا که این‌ها مد شده است. این درجه را به هر کسی بدهند و به نوکرهای خود در دنیا می‌دهند این یعنی خیلی مهم است. این‌ها جزء بچه‌بازی‌های زمان ملکه ویکتوریا است. او می‌گوید نمی‌گویم خودم گفتم اسم یک افسر را می‌برد و می‌گوید که او این سخن را گفت؛ با این که او به شاه خدمت کرده بود و همین افسر در کودتای 28 مرداد علیه مصدق وارد عمل شده بود. اما حالا به این جمع‌بندی رسیده است و به شاه گفته که شما چرا از ارتش انگلیس درجه دریافت می‌کنید؟ او می‌گوید که به همین دلیل شاه او را سه سال زندانی کرد و او را از ارتش اخراج کرد.

او می‌گوید که ایران در زمان شاه سه چیز بود: نفت، فقر و ارتش. دقت کنید؛ این چهره‌ای است که می‌خواهند از ایران قبل از انقلاب بسازند. نفت پول برای دستگاه و ارباب‌های او بود، فقر برای مردم و ارتش اسلحه زور بود. اقتصاددانان ایران می‌گویند که 4 میلیون ایرانی در رابطه با ارتش، ساواک و پلیس نان می‌خورند و زندگی می‌کنند! یعنی حکومت 4 میلیون ایرانی را با پول در خدمت حفظ نظام خود قرار داده است. او می‌گوید که وگرنه ارتش ایران و پلیس آن ایدئولوژی ندارند، آن‌ها هدف غیرمادی ندارند و فقط برای پول کار می‌کنند و بنابراین یک پایگاه مستحکم اجتماعی ندارند.

عمده سلاح‌های خارجی که خریده می‌شود برای پول آن است و ژنرال‌هایی که روی هر قرارداد، کمیسیون می‌گیرند؛ وگرنه این‌ها اصلا نه انگیزه‌ای برای جنگیدن دارند و نه قدرتی. سپس میشل فوکو می‌گوید که این حرف درست است؛ به این دلیل که آن‌ها حتی حاضر نشدند از شاه در برابر خمینی دفاع جانانه‌ای بکنند و سربازهای او در حال فرار هستند. بخش مهمی از شهرهای ایران کارگرانی هستند که دستمزد بسیار پایینی دارند و بسیاری دیگر بیکار هستند. ساختار اقتصادی نظامی محکمی در ایران وجود ندارد. نیروهای نظامی شاه ایدئولوژی خاصی ندارند و هیچ نقش چارچوب فراگیر ملی در کار نیست. اکثر مردم از فقر و تبعیض ناراضی هستند. حتی به اندازه ارتش‌های آمریکای جنوبی که با آن‌ها کودتا کردیم، نمی‌توان روی ارتش شاه حساب کرد. افسران آن‌ها ترسو هستند؛ آن‌ها متوجه می‌شوند که شاه به خطر افتاده است و یکی‌یکی فرار می‌کنند. ارتش ایران هیچ‌گاه نقش آزادی‌بخش نداشته است؛ ابتدا قزاق‌ها رنگ روسی داشتند و افسران نوکر روس‌های تزاری بودند، بعد انگلیسی‌ها آمدند و رضاخان را آوردند و کودتا کردند. ارتش ایران در دست انگلیسی‌ها بود و امروز بیشتر آمریکایی هستند. او می‌گوید به همین میزان نفت و اقتصاد ایران الآن اول در اختیار آمریکایی‌ها و بعد در اختیار انگلیسی‌ها است. هم نفت آن، هم ارتش آن و دانشگاه‌های آن تحت کنترل این‌هاست.

نیروهای نظامی فقط محافظ شاهان بوده‌اند، نه محافظ ایران! هر بار که به ایران حمله شده است، این‌ها فرار کرده‌اند و بخشی از ایران جدا شده است. این‌ها باید فقط از شاهان حمایت می‌کردند، نه از مردم. آن‌ها حاضر بودند که در کنار اشغالگران بیگانه پاس بدهند؛ یعنی ابتدا روس‌ها، سپس انگلیسی‌ها و بعد آمریکایی‌ها آمدند و ایران را گرفتند و این‌ها تحت امر آن‌ها و در کنار آن‌ها پاس می‌دادند، نه این که در برابر آن‌ها بایستند و از ایران دفاع کنند. تا این که یک سردار گردن‌کلفت سرنوشت کشور را به دست گرفت؛ فرمانده لژیون قزاق که انگلیسی‌ها پشت سر او بودند، یعنی رضاخان.

می‌گوید که او یک شخص بی‌سواد و خشن بود و کمترین شعور سیاسی را نداشت و در طول عمر خود یک کتاب نخوانده است؛ این را شاه ایران کردند!

حالا جالب است که می‌گوید سوال این است: آیا کاری که آیرونساید انگلیسی آن زمان بعد از جنگ جهانی اول انجام داد و رضاخان را آورد، حالا آمریکا نمی‌تواند همان کار را در ایران انجام دهد که شاه دیگر نمی‌تواند اینجا را نگه دارد؟ برای ما و سفیر آمریکا یک رضاخان دیگر را بیاورد و به جای قاجاریه‌ها که آن زمان بودند، الآن به جای پهلوی بیاورد و تکرار کند؟ البته اگر هم بتواند، طول عمر او بسیار کم خواهد بود؛ یک دیکتاتوری نظامی که این ملت آن را تحمل نخواهد کرد.

به تعابیر دقت کنید؛ که بعد هایزر آمد. هایزر می‌گوید که با فرمانده‌های ارتش، ساواک و پلیس چه کار می‌کنیم که کودتا کنیم؟ آن‌ها می‌گویند که نمی‌شود. او می‌گوید که می‌شود و حتی اگر چندین هزار نفر هم کشته شوند، رئیس‌جمهور آمریکا اجازه داده است؛ همین کارتری که می‌گفت فضای باز، دموکراسی و حقوق بشر. او می‌گوید که من به آمریکا برگشتم؛ خاطرات هایزر چاپ شده است. من به آمریکا برگشتم و گفتم که هیچ راهی جز خشونت نمانده است و باید یک کودتای حسابی بکنیم، ولو این که هزاران هزار نفر کشته شوند! ولی ارتش ایران و پلیس ایران نمی‌تواند این کار را انجام دهد.

رئیس‌جمهور گفت که ارتش آمریکا را فعال کن. او می‌گوید که من رفتم و گفتم به شرطی که افسران آن را خودم انتخاب کنم. من بین ژنرال‌های آمریکایی که در ویتنام جنگیده بودند رفتم و از بین آن‌ها پنجاه نفر را انتخاب کردم تا این تعداد هم از نیروهای ارتش و کماندوهای آمریکا بیایند و برخی نیز از کشورهای منطقه که نوکرهای ما هستند. من خودم فرماندهی آن را به عهده می‌گیرم و ضمانت آن را می‌کنم. او می‌گوید ولی هر روز جمعیت در ایران آن‌قدر بیشتر می‌شد و شاه ضعیف‌تر می‌شد و خمینی قوی‌تر می‌شد که ما از حوادث عقب ماندیم؛ ما نمی‌توانستیم سریع تصمیم بگیریم. زمانی که هنوز داشتیم جمع‌بندی می‌کردیم، دیگه شاه مجبور شد و فرار کرد و کنترل از دست ما خارج شد؛ وگرنه آمریکا گفت که ما داشتیم می‌آمدیم تا خودمان ایران را دوباره اشغال کنیم، به اسم کودتا، ولو این که هزاران و ده‌ها هزار نفر کشته شوند، ولی نتوانستیم!

می‌دانید امام در پاریس هم که بود، در اسناد همین ویکی‌لیکس منتشر شد که این موضوع خیلی جالب است. همسر و فرزند شاه، افسران او و بختیار، نزد صدام رفته بودند و به او گفته بودند که به ایران حمله کن. بختیار سه بار به عراق می‌رود؛ همان کسی که همیشه می‌گوید ایران قبل از اسلام. او سه بار رفته است و با عراقی‌ها صحبت کرده است. همین فرح همسر شاه و ژنرال‌های ارتش شاه، با ارتش عراق هماهنگ کردند که الآن ارتش ایران از بین رفته و هنوز این انقلاب جا نیفتاده است، حمله کنید و ایران را بزنید.

می‌دانید این‌ها که اول آمدند، قرار بود... آن ژنرال چه کسی بود که بعد فرزندان انقلاب او را در اروپا ترور کردند؟ کسی که در هفده شهریور جنایت بسیاری کرد؛ او مشهور است - الآن نام او را فراموش کردم - در آنجا او را کشتند. او هم به عراق آمده بود؛ این‌ها قرار بود با صدام هماهنگ کنند که خوزستان و بخشی از غرب را بگیرند و آن‌ها را به دست این‌ها بدهند تا در اینجا به عنوان ایران آزاد اعلام بشود و به دست همین شاه‌دوست‌های باقی‌مانده و گروه‌های تجزیه‌طلب و برخی کمونیست‌ها این تیپ‌ها همه این‌ها بیایند و بخشی از ایران را به عنوان ایران آزاد بگیرند! همان کاری که در سوریه در استان درعا آن بالا در نزدیکی ترکیه انجام دادند، آنجا را نگه داشتند و بعد از همان‌جا به بقیه جاها حمله کردند و آن‌جا را گرفتند.

او می‌گوید که در آنجا که عراق وارد جنگ شد، این‌ها روی این موضوع خیلی حساب کرده بودند؛ این‌ها به گونه‌ای گفته بودند که انگار ما برای مثال هزاران رزمنده داریم و سپس صدام دید که خبری نیست و جرأت نکردند مستقیم بیایند. وگرنه همین بقایای خاندان پهلوی و دربار او، بعد از انقلاب به صدام چراغ سبز دادند که به ایران حمله کنید! همان‌هایی که می‌گویند عرب‌ها فلان هستند. همین فرزند شاه دو- سه بار به عربستان رفت. این‌ها الآن از عرب‌ها، از اسرائیل و از عربستان پول گدایی می‌کنند تا علیه ایران اقدام کنند.

فقط یک تکه از وصیت امام(ره) را هم می‌گوید. می‌گوید که هیچ‌کس در اینجا به رژیم پهلوی اعتقاد و ایمان ندارد، حتی ژنرال‌های ارتش او. همان‌هایی که دارند در خیابان‌ها آدم می‌کشند، همان‌ها هم عقیده ندارند و مجبور هستند یا از ترس این کار را می‌کنند.

او می‌گوید که آمریکایی‌ها معتقد شده‌اند کاری که در شیلی با پینوشه انجام دادند و از طریق پینوشه کودتا کردند و آلنده را سرنگون کردند، هرچه بررسی کردیم دیدیم که دیگر این دفعه در ایران نمی‌توان آن کار را انجام داد. در 28 مرداد می‌شد اما الآ نمی‌شود و همه چیز تغییر کرده است.

یک روز رژیم پهلوی 24 افسر ایرانی را که کمونیست بودند اعدام کرد، فردای آن روز شاه در مسکو پای مجسمه لنین تاج گل گذاشت. دقت می‌کنید؟ بعد می‌گوید که شاه، کمونیست‌ها و شوروی هم می‌دانستند که این‌ها بازی است! او در اینجا نوکرهای شوروی و توده‌ای‌ها را اعدام کرد که می‌خواستند در ارتش کودتا کنند و فردای آن روز به شوروی رفته بود و پای مجسمه لنین (رهبر کمونیست‌ها) گل گذاشت و شوروی از او استقبال کرد و با یکدیگر قرارداد امضا کردند.

حالا این موضوع راجع به ایران زمان شاه است و آن کسی که سخن می‌گوید چه کسی است و چه می‌گوید؟

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha